محمدتقى نورى

393

اشرف التواريخ ( فارسي )

خصم غشوم را زيروزبر مىساختند . از دو رويه هوا چون ابر شمشير بار شد و زمين از پيكان مانند گلبن غنچه دربار . شعر هوا چو « 1 » بيشه شد از گرز و نيزه و زوبين * زمين چو چرخ شد از خشت و خنجر و ناخج « 2 » در آن صحراى هولناك ارواح مبارزان بىباك كاروان در كاروان به آسمان روان آمد و اجساد بهادران در آن وادى بلاخيز و عرصهء هول‌انگيز در موجهء خون چون كشتى به روى آب شتابان از خروش مردان جنگ و هزاهز دليران پولاد چنگ كوه پرصدا و از صهيل آسمان و شيههء بادپايان زهرهء شير فلك آب « 3 » و گوش گردون گرفت . شعر ز بانگ زخم گردان چشم كودك * همى احول شد اندر ناف مادر ز بيم جان همى تن كرد پنهان * چو « 4 » درّاج از پس خس‌ها غضنفر زمين درياى موج‌افكن شد از خون * در او « 5 » كشتىسوار و كشته لنگر از سنابك خيول معركه‌پيما گرد و غبار طبقه طبقه از زمين به آسمان برانگيخت و از ميان آن سحاب مظلم بروق گلوله و پيكان درخشان بر فرق و تارك دلاوران مىريخت . شعر « 6 » ز بس نيزه و گرز و شمشير تيز « 7 » * برآمد تو گفتى همان رستخيز اجل برگشاده ز هرسو كمين * چو درياى خون شد سراسر زمين ز بس كشتگان شد زمين ناپديد * چنان شد كه كس روى گيتى نديد تيغ خورشيد در غلاف توارت بالحجاب زنگ بست و حسام بهرام خون‌آشام در نيام شكست . ناهيد از هول نعره تفنگ‌هاى رعد خروش و مهره‌هاى « 8 » سياره‌رباى مغز جوش در

--> ( 1 ) . مج : چه . ( 2 ) . مج : خشت و ناخج و خنجر . ( 3 ) . مج : « آب » ندارد . ( 4 ) . مج : چه . ( 5 ) . مج : درو . ( 6 ) . ملك : ندارد . ( 7 ) . ملك : شمشير و تير . ( 8 ) . متن : مهرهاى .